هرگز گره ام از علمت وا شدنی نیست - موسی علیمرادی

هرگز گره ام از علمت وا شدنی نیست

  هرگز گره ام از علمت وا شدنی نیست

غیر از تو کسی در دل من جا شدنی نیست



باید تو به من اشک دهی ورنه عزیزم

این چشمه ی خشکیده که دریا شدنی نیست



هر جا که حسین است همانجاست بهشتم

پس هیچ کجا غیر تو زیبا شدنی نیست



مجنونم و از عمر خودم درک نمودم

یک لحظه بدون غم لیلا شدنی نیست



باید نفسی مرثیه خوانت شده باشد

ورنه دم عیسا که مسیحا شدنی نیست



از نوکر بد هم که بپرسید بگوید

ارباب به خوبی تو پیدا شدنی نیست



پیراهن مشکی مرا دوخته زهرا

با دست شکسته که مداوا شدنی نیست



موسی علیمرادی

/ 6 نظر / 231 بازدید
سید قاسم

زیبابود

fatemeh

ممنون...............واقعازیبابود.[قلب]

منتظر غریب

من برایت پدرم پس تو برایم پسری چه مبارک پسری و چه مبارک پدری یاد شب های مناجات حسن می افتم می وزد از سر زلف تو نسیم سحری همه گشتیم ولی نیست به اندازه ی تو نه کلاه خوودی و نه یک زره ای نه سپری من از آنجا که به موسایی ات ایمان دارم می فرستم به سوی قوم تو را یک نفری بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد نیست ممکن بروی و دل ما را نبری قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم قمری را به روی دست گرفته قمری نوعروست که نشد موی تو را شانه کند عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم از روی قامت تو رد شده هر رهگذری جا به جا می شود این دنده تکانت بدهم وای عجب درد سری وای عجب درد سری وبلاگ بسیار زیبایی دارید.

احمد

سلام وب خوبی داری معلومه زحمت زیادی براش کشیدی برات آرزوی موفقیت میکنم من کارم نوشتن شعرعاشوراییه به وب حقیر یه سر بزن..

بسیار وب خوبی داریدمرسی

بسیار وب خوبی داریدمرسی