بی برگ , ادبیات , شعر و نکته

دوست عزیز اگه مطلبی که به دنبالش بودی اینجا پیدا کردی در قسمت نظرات برام یه یادگاری بنویس . از مطالب هم اگه استفاده می کنی به رسم امانت اسم این وبلاگ رو کنارش قرار بده

شعر و ایران ، اشعار زیبا در مورد ایران
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٢  

امروز 22 بهمن سی و سومین بهار پیروزی انقلاب بر همه شما مبارکباد.

به همین مناسبت هر چی شعر در مورد ایران پیدا کردم توی این پست براتون قرار دادم .

اگه مطلب طولانیه ببخشید.

1-

ما برای آنکه ایران خانه‌ی خوبان شود
رنج دوران برده ایم
ما برای آنکه ایران گوهر تابان شود
خون دلها خورده‌ایم
ما برای بوییدن بوی گل نسترن
چه سفرها کرده‌ایم
ما برای نوشیدن شورابه های کویر
چه خطرها کرده‌ایم
ما برای بوسیدن نام گلی ناشناس
چه سفرها کرده‌ایم
ما برای بوسیدن خاک سر قله‌ها
چه خطرها کرده‌ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک
رنج دوران برده‌ایم
ما برای جاودان ماندن این عشق پاک
رنج دوران برده‌ایم.

2-

در این خاک زرخیز ایران زمین                          
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

3-


ز فردوسی ام آمد این گفته یاد
که داد سخن را چو او کس نداد
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

4-

ای ایران، ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی تو جاودان
ای دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
سنگ کوهت دُر و گوهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم
برگو بی مهر تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست، اندیشه ام
در راه تو، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
ایران، ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم
جز مهرت در دل نپرورم
از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم
مهرت گر برون رود تهی شود دلم
مهر تو چون، شد پیشه ام
دور از تو نیست، اندیشه ام
در راه تو، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما

شاعر : حسین گل گلاب

5-

ای وطن ای مادر تاریخ ساز

ای مرا بر خاک تو روی نیاز



ای کویر تو بهشت جان من

عشق جاویدان من ایران من

ای ز تو هستی گرفته ریشه ام

نیست جز اندیشه ات اندیشه ام

آرشی داری به تیر انداختن

دست بهرامی به شیر انداختن

کاوه آهنگری ضحاک کش

پتک دشمن افکنی ناپاک کش

رخشی و رستم بر او پا در رکاب

تا نبیند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دلیرت جان به کف

سرفرازان سپاهت صف به صف

خون به دل کردند دشت و نهر را

باز گرداندند خرمشهر را

ای وطن ای مادر ایران من

مادر اجداد و فرزندان من

خانه من بانه من توس من

هر وجب از خاک تو ناموس من

ای دریغ از تو که ویران بینمت

بیشه را خالی ز شیران بینمت

خاک تو گر نیست جان من مباد

زنده در این بوم و بر یک تن مباد


شاعر : علیرضا شجاعی پور

 

6-

در این خاک زر خیز ایران زمین/نبودند جز مردمی پاک دین

 

همه دینشان مردی و داد بود/وزان کشور ازاد و اباد بود

 

نگفتند حرفی که ناید به کار/نکشتند تخمی که ناید به بار

 

چو مهر و وفا بود کیششان/گنه بود ازار کس پیششان

 

همه بنده پاک یزدان پاک/همه دل پر از مهر این اب و خاک

 

پدر در پدر اریایی نژاد/ز پشت فریدون نیکو نهاد

 

بزرگی به مردی و فرهنگ بود/گدایی در این بوم و بر ننگ بود

 

کجا رفت ان دانش و هوش ما/که شد مهر میهن فراموش ما

 

که انداخت اتش در این بوستان/کز ان سوخت جان و دل دوستان

 

چه کردیم کین گونه گشتیم خوار/خرد را فکندیم زین سان ز کار

 

نبود این چنین گشور و دین ما/کجا رفت ایین دیرین ما

 

به یزدان که این کشور اباد بود/همه جای مردان ازاد بود

 

در این کشور ازادگی ارز داشت/کشاورز خود خانه و مرز داشت

 

گرانمایه بود انکه بودی دبیر/گرامی بد انکس که بودی دلیر

 

نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت/نه بیگانه جایی در این خانه داشت

 

اگر مایه زندگی بندگیست/دو صد بار مردن به از زندگیست

 

بیا تا بکوشیم و جنگ اوریم/برون سر از این بار ننگ اوریم

 

به یزدان که هرگز جهان افرین/نه با بنده مهر ورزد نه کین

 

ز نیک و بدت هر چه اید به سر/ز خود بین و ز کرده خود شمر

 

از ان روز دشمن به ما چیره گشت/که مارا روان و خرد تیره گشت

 

از ان روز این خانه ویرانه شد/که نان اورش مرد بیگانه شد

 

چو ناکس به ده کدخدایی کند/کشاورز باید گدایی کند

 

چو دانش پژوهنده بیند زیان/که بندد به دانش پژوهی میان

 

به یزدان که ما گر خرد داشتیم/کجا این سرانجام بد داشتیم

 

بسوزد در اتش گرت جان و تن/به از بندگی کردن و زیستن

 

اگر مایه زندگی بندگیست/دو صد بار مردن به از زندگیست

 

بیا تا بکوشیم و جنگ اوریم/برون سر از این بار ننگ اوریم

 

بیاریم ان اب رفته به جوی/مگر زان بیابیم باز ابروی

 

شود مردمی کیش و ایین ما/نگیرد خرد خرده بر دین ما

 

ز فردوسی ام امد این گفته یاد/که داد سخن را چو او کس نداد

 

چو ایران نباشد تن من مباد/بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

 

سرشت من از میهن بود/من از میهن و میهن از من بود

 

 

7-

من ایرانیم عشق من این بود

که مهر وطن بهر من دین بود

ببوسم من این خاک پاک وطن

که پاینده شد نام ایران من

همین افتخارم اهوراییم

قلم قاصر از شور و شیداییم

چو این مملکت ملک شیران بود

سلاح من این نام ایران بود

نیازم به میراث ایران من

همان تخت جمشید دشمن شکن

همان قصر پر شوکت و با وقار

همان ملک شاهان با اقتدار

نیازم به فردوسی باخرد

خرد تا ابد نام او می برد

بود افتخارم که ایران زمین

شده مهد رستم یل بی قرین

همان پهلوان دلیر و نژند

بمیرد که ایران نیابد گزند

اگر وارث آن یلان گشته ایم

اگر دل به این مملکت بسته ایم

بسازیم ایران فخر زمان

یه یاری یزدان و ایرانیان

 

8-

((الف)) یعنی که ما آزادگانیم

به فرمان اهورا بندگانیم

و((ی)) یعنی که ما یزدان پرستیم

به جام رحمت حق مست مستیم

و((ر)) یعنی که رندانی غیوریم

به دنیا مردمانی پر غروریم

((الف)) یعنی اگر امروز هستیم

به جز ایران به خاکی دل نبستیم

و((ن)) نامی بلند و ماندگار است

که ایران معنی این یادگار است.

 

9-


درودی به مستیﹺ پروانه ها

به گرمیﹺآغوشﹺ آلاله ها

به رقصﹺکبوتر، به فصلﹺبهار

درودی به رویا،به شب هایﹺتار

درود ای تبسم،درود ای امید

درودی به آن یاس هایﹺسپید

درودی به گرمی، به دوریﹺ مهتاب

به شرقﹺسپیده،به خورشیدﹺناب

درودی به باران و برف وتگرگ

به شادی و لبخند و سبزیﹺ برگ

درودی به صحرا به کوه و به دریا

به عرش وبه اعلا ٬به امروز و فردا

درودی به آن، سرزمین های دور

درودی به وصل و٬ به آوا ونور

درودی به خلقت، به سیمایﹺیار

به سهراب ورستم٬ به اسفندیار

درود ای دلیرانﹺایران زمین

درود ای شهیدان این سرزمین

درودی به مستیﹺپروانه ها

به گرمیﹺآغوشﹺآلاله ها

درود ای جوانانﹺ  ایرانﹺپاک

سرو ها، صخره هایﹺسینه چاک

درودی به آن نام ها٬ اسطوره ها

به    آن  سربدارانﹺ    بی ادعا

درود  ای   سوارانﹺ    بادﹺصبا

پیام آوران ﹺ  پاکﹺ       روحﹺخدا

درودی به ایران٬ به اشعارﹺپیران

به سعدی به حافظ، به ایمان و عرفان

درودی به شیرانﹺایران زمین

به نیکان ، به مردانﹺاین سرزمین

درودی به ایران ٬به خاکﹺدلیران

به ایران و ایران٬ به ایثار یاران

درودی به مستیﹺپروانه ها

به گرمیﹺآغوش آلاله ها

 

10-

وطن ابر بهارانت دل انگیز

تگرگ و برف و بارانت دل انگیز

صدای بزم یارانت دل انگیز

خروش سربدارانت دل انگیز

وطن پاینده و جاوید مانی

چو گل در پرتو خورشید مانی

بزرگ و سرفراز و شیر مانی

همیشه شاد و پر امید مانی

وطن آشفته بازارت نبینم

به کام دشمنان خوارت نبینم

ز رنج بی کسی زارت نبینم

رقیبان را دگر یارت نبینم

وطن خاکت همه خون شهیدان

نگاهت گشته مجنون شهیدان

دل پاک تو دلخون شهیدان

رخت چون روی گلگون شهیدان

وطن دامان تو دشت شقایق

گلستانت پر از مرغان عاشق

بنازم اوج کوههای بلندت

دماوند،اشترانکوه و سمندت

زبان پارسی گوی چو قندت

که دنیا را کشیده در کمندت

مرا مهر تو در دل جاودانه

وطن ای آرزوی هر بهانه

وطن بال و پر پرواز مایی

وطن تو نقطه آغاز مایی

تویی دمساز ما همراز مایی

تو هم خوان و تو هم آواز مایی

وطن ای پرشکوه ای سرزمینم

وطن ای جایگاه آخرینم

جدا از تو نیم با تو عجینم

نبینم دوریت هرگز نبینم...

 

11-

ندانی که ایران نشست منست

جهان سر به سر زیر دست ِ منست

هنر نزد ایرانیان است و بـــس

ندادند شـیر ژیان را بکــس

همه یکدلانند یـزدان شناس

بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس

دریغ است ایـران که ویـران شــود

کنام پلنگان و شیران شــود

چـو ایـران نباشد تن من مـبـاد

در این بوم و بر زنده یک تن مباد

همـه روی یکسر بجـنگ آوریــم

جــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریم

همه سربسر تن به کشتن دهیم

بـه از آنکه کشـور به دشمن دهـیم

چنین گفت موبد که مرد بنام

بـه از زنـده دشمـن بر او شاد کام

اگر کُشــت خواهــد تو را روزگــار

چــه نیکــو تر از مـرگ در کـــار زار 
 

12-

وطن یعنی همه آب و همه خاک وطن یعنی همه عشق و همه پاک
به گاه شیرخواری گاهواره به روز و درد پیری ، عین چاره
وطن یعنی پدر ، مادر ، نیاکان به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت ، اصل ، ریشه سرآغاز و سرانجام همیشه
وطن یعنی محبت ، مهربانی نثار هر که دانی و ندانی
وطن یعنی نگاه هموطن دوست هر آنجایی که دانی هموطن اوست
وطن یعنی قرار بیقراری پرستاری ، کمک ، بیمارداری
وطن یعنی هوای کوچه ی یار در آن کو دل شکستن های بسیار
نگاهی زیرچشمی ، عاشقانه به کوچه آمدن با هر بهانه
وطن یعنی غم همسایه خوردن وطن یعنی دل همسایه بردن
وطن یعنی زلال چشمه ی پاک وطن یعنی درخت ریشه در خاک
ستیغ و صخره و دریا و هامون ارس ، زاینده رود ، اروند ، کارون
دنا ، الوند ، کرکس ، تاق بستان هزار و قافلانکوه و پلنگان
وطن یعنی بلندای دماوند شکیبا ، دل در آتش ، پای در بند
وطن یعنی شکوه اشترانکوه به دریای گهر استاده نستوه
وطن یعنی سهند صخره پیکر ستیغ سینه در سنگ تمندر
وطن یعنی وطن استان به استان خراسان ، سیستان ، سمنان ، لرستان
کویر لوت ، کرمان ، یزد ، ساری سپاهان ، هگمتانه ، بختیاری
طبس ، بوشهر ، کردستان ، مریوان دو آذربایجان ، ایلام گیلان
اراک ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن یعنی سرای ترک با پارس وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
بهشتی چشم را گسترده در پیش ابوموسی و مینو ، هرمز و کیش
وطن یعنی همه سازندگی ها رهایی از تمام بندگی ها
بریدن دست غیر از گردن نفت صلای صبح ملی نفت
وطن یعنی ز هر ایل و تباری وطن را پاسبانی ، پاسداری
وطن یعنی دلیر و گرد با هم وطن یعنی بلوچ و کرد با هم
وطن یعنی سواران و سواری لر و کرد و یموت و بختیاری
همه یک جان و یک دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما
وطن یعنی دلی از عشق لبریز گره باف ظریف فرش تبریز
وطن یعنی هنر یعنی سپاهان حریر دستباف فرش کاشان
وطن یعنی کتیبه در دل سنگ تمدن ، دین ، هنر ، تاریخ ، فرهنگ
وطن یعنی همه نیک و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه کردار
وطن یعنی شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر سده ، نوروز ، یلدا ، مهرگان ، تیر
وطن یعنی جلال مانده جاوید ستون و سر ستون تخت جمشید
هزاران نقش و خط مانده در یاد صبا ، کلهر ، کمال الملک ، بهزاد
نکیسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تیشه ی فرهاد در سنگ
سر و سرمایه های سرفرازی ابوریحان و خوارزمی و رازی
به اوج علم و دانش رهنوردی ابونصر ، ابن سینا ، سهروردی
به بحر عشق و عرفان ناخدایی عراقی ، رودکی ، جامی ، سنایی
وطن یعنی به فرهنگ آشنایی در لفظ دری را دهخدایی
وطن یعنی جهانی در دل جام وطن یعنی رباعیات خیام
وطن یعنی همه شیرین کلامی عفاف عشق در شعر نظامی
وطن یعنی نگاه مولوی سوز حضور نور در شمس شب و روز
وطن یعنی پیام پند سعدی زبان پیوسته در پیوند سعدی
وطن یعنی هوا و حال حافظ شکوه باور اندر فال حافظ
وطن یعنی تبیره ، دمدمه ، کوس طلوع آفتاب شعر از طوس
وطن یعنی شب شهنامه خواندن سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن یعنی رهایی زآتش و خون خورش کاوه و خشم فریدون
وطن یعنی زبان حال سیمرغ حدیث یال زال و بال سیمرغ
وطن یعنی امید نا امیدان خروش و ویله گرد آفرینان
وطن یعنی لگام و زین و مهمیز سواران قران و رخش و شبدیز
وطن یعنی گرامی مرز تا مرز وطن یعنی حریم گیو و گودرز
وطن یعنی دل و دستی در آتش روان و تن ، کمان و تیر آرش
وطن یعنی شبح یعنی شبیخون وطن یعنی جلال الدین و جیحون
وطن یعنی به دشمن راه بستن به اوج آریو برزن نشستن
وطن یعنی دو دست از جان کشیدن به تنگستان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از کین به خون گرم در گرمابه ی فین
وطن یعنی گذشته ، حال ، فردا تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران وطن یعنی همین جا ، یعنی ایران

 

13-

میهن ما، ای همه ایمان ما
مذهب ما، مکتب ما، جان ما
ریشه تو، اندیشه تویی، ای وطن
دین تویی، آیین تویی، ایران ما
آیه ی قدیس اوستا، تویی
خانه ی زرتشت و اهورا، تویی
میهن مانی، وطن مزدکی
حرمت آتشکده ی ما، تویی
قبله ی ما، از همه عالم جداست
کعبه ی ما، قامت الوند ماست
موج خلیج و تن خیس خزر
قبله ی ما، رو به دماوند ماست
باور ما، زنده به پندار نیک
حرف دل ما، همه گفتار نیک
خوب سرشتیم، نه اهریمنیم
پاک و شریفیم به کردار نیک
جامه ی شاهانه به تن می کنیم
مسلک بیگانه کفن می کنیم
خانه پرستیم، نه اهریمنیم
روی به درگاه وطن می کنیم...

 14-

نام جاوید وطن .................... صبح امید وطن

جلوه کن در آسمان .................... همچو مهر جاودان

وطن ای هستی من .................... شور و سرمستی من

جلوه کن در آسمان .................... همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم .................... که هم آواز تو منم

همه جان و تنم .................... وطنم وطنم وطنم

بشنو سوز سخنم .................... که نواگر این چمنم

همه جان و تنم .................... وطنم وطنم وطنم وطنم

همه با یک نام و نشان .................... به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه زنان

ز صلابت ایران جوان

ز صلابت ایران کهن

ز صلابت ایران جوان

 

15-

شبی دل بود و دلدار خردمند
دل از دیدار دلبر شاد و خرسند

که با بانگ بنان و نام ایران
دو چشمم شد ز شور عشق گریان

 

چو دلبر شور اشک شوق را دید
به شیرینی ز من مستانه پرسید

بگو جانا که مفهوم وطن چیست
که بی مهرش دلی گر هست دل نیست

به زیر پرچم ایران نشستیم
ودر را جز به روی عشق بستیم


به یمن عشق در ناب سفتیم
ودر وصف وطن اینگونه گفتیم

وطن یعنی درختی ریشه در خاک
اصیل و سالم و پر بهره و پاک

وطن خاکی سراسر افتخار است
که از جمشید و از کی یادگار است

وطن یعنی سرود پاک بودن
نگهبان تمام خاک بودن

وطن یعنی نژاد آریایی
نجابت مهرورزی باصفایی

وطن یعنی سرود رقص آتش
به استقبال نوروز فره وش

وطن خاک اشو زرتشت جاوید
که دل را می برد تا اوج خورشید

وطن یعنی اوستا خواندن دل
به آیین اهورا ماندن دل

وطن شوش و چغازنبیل و کارون
ارس زاینده رود و موج جیهون

وطن تیر و کمان آرش ماست
سیاوش های غرق آتش ماست

وطن فردوسی و شهنامه اوست
که ایران زنده از هنگامه ی اوست

وطن آوای رخش و بانگ شبدیز
خروش رستم و گلبانگ پرویز

وطن شیرین خسرو پرور ماست
صدای تیشه افسونگر ماست

وطن چنگ است بر چنگ نکیسا
سرود باربدها خسرو آسا

وطن نقش و نگار تخت جمشید
شکوه روزگار تخت جمشید

وطن را لاله های سرنگون است
ز یاد آریو برزن غرق خون است

وطن منشور آزادی کوروش
شکوه جوشش خون سیاوش

وطن خرم ز دین بابک پاک
که رنگین شد ز خونش چهره خاک

وطن یعقوب لیث آرد پدیدار
ویا نادر شه پیروز افشار

به یک روزش طلوع مازیار است
دگر روزش ابومسلم بکار است

وطن یعنی دو دست پینه بسته
به پای دار قالی ها نشسته

وطن یعنی هنر یعنی ظرافت
نقوش فرش در اوج لطافت

وطن در هی هی چوپان کرد است
که دل را تا بهشت عشق برده است

وطن یعنی تفنگ بختیاری
غرور ملی و دشمن شکاری

وطن یعنی بلوچ با صلابت
دلی عاشق نگاهی با مهابت

وطن یعنی خروش شروه خوانی
زخاک پاک میهن دیده بانی

وطن یعنی بلندای دماوند
ز قهر ملتش ضحاک در بند

وطن یعنی سهند سر فرازی
چنان ستارخانش پاک بازی

وطن یعنی سخن یعنی خراسان
سرای جاودان عشق و عرفان

وطن گلواژه های شعر خیام
پیام پر فروغ پیر بسطام

وطن یعنی کمال و الملک و عطار
یکی نقاش و آن یک محو دیدار

در این میهن دو سیمرغ است در سیر
یکی شهنامه دیگر منطق الطیر

یکی من را ز دشمن می رهاند
یکی دل را به دلبر می رساند

خراسان است و نسل سربداران
زجان بگذشتگان در راه ایران

وطن خون دل عین القضات است
نیایش نامه پیر هرات است

وطن یعنی شفا قانون اشارت
خرد بنشسته در قلب عبارت

نظامی خوش سرود آن پیر کامل
زمین باشد تن و ایران ما دل

وطن آوای جان شاعر ماست
صدای تار بابا طاهر ماست

اگر چه قلب طاهر را شکستند
و دستش را به مکر و حیله بستند

ولی ماییم و شعر سبز دلدار
دو بیت طاهر و هیهات بسیار

وطن یعنی تو گنجینه راز
تفعل از لسان الغیب شیراز

وطن آوای جان می پرستان
سخن از بوستان و از گلستان

وطن دارد سرود مثنوی را
زلال عشق پاک معنوی را

تو دانی مولوی از عشق لبریز
نشد جز با نگاه شمس تبریز

مرا نقش وطن در جان جان است
همان نقشی که در نقش جهان است

وطن یعنی سرود مهربانی
وطن یعنی شکوه همزبانی

وطن یعنی درفش کاویانی
سپید و سرخ و سبزی جاودانی

به پشت شیر خورشیدی درخشان
نشان قدرت و فرهنگ ایران

زعطر خاک وطن گر شوی مست
کویر لوت ایران هم عزیز است

وطن دارالفنون میرزا تقی خان
شهید سرفراز فین کاشان

وطن یعنی بهارستان مصدق
حضوری بی ریا چون صبح صادق

زخاک پاک ما پروین بخیزد
بهار آن یار مهر آیین بخیزد

که از جان ناله با مرغ سحر کرد
دل شوریده را زیر و زبر کرد

وطن یعنی صدای شعر نیما
طنین جان فضای موج دریا

ز دریای وطن خیزد همی در
چو آژیر و چو دریادار بایندر

وطن یعنی خزر صیاد جنگل
خلیج فارس رقص نور مشعل

وطن یعنی تجلی گاه ملت
حضور زنده ی آگاه ملت

وطن یعنی دیار عشق و امید
دیار ماندگار نسل خورشید

کنون ای هم وطن ای جان جانان
بیا با ما بگو پاینده ایران

شاعر:" مصطفی بادکوبه ای"

 

16-

وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق رفتن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی گذشته، حال، فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا ، یعنی ایـران

 

17-

قطره بارانم
من یکی هستم ولی یک از هزارانم
در پی پیوستن به جمع یارانم
قطره بارانم
فکر همراهی با سیل خروشانم
فکر تشنگی گلها در گلستانم
قطره بارانم
می توانم چشمه های خشک را از نو بجوشانم
می توانم سرزمینی خشک را از نوبرویانم
از نوبرویانم از گل بپوشانم
کوچکم امادست دریا را همیشه پشت سر دارم
من به صبح روشن فردا امیدوارم
قطره بارانم از تبار نورس امیدوارانم
عاشق هر ذره ای از خاک ایرانم

 

18-

 


ای وطـــــن، ای مــادر تاریخ سـاز
ای مـــرا بر خــــاک تـــو روی نیــاز

ای کویـــر تـــــو بهشت جـــان من
عشق جاویدان من، ایـــــــران من

ای زتو هستی گرفته ریشـــــه ام
نیست جز اندیشه ات اندیشه ام

آرشـــــی داری به تیــــــر انداختن
دست بهــــرامی به شیـر انداختن

کــــــــاوه ی آهنگری ضحــاک کش
پتک دشمن افکنی ناپــــــاک کش

رخشی و رستم بر او پــا در رکـاب
تا نبیند دشمنت هـــــرگز به خواب

مرزداران دلـــــیرت جـــــــان به کف
ســـــرفرازان سپاهت صف به صف

خون به دل کردند دشت و نهــــر را
بازگـــردانــدنــد خــــــرمــشــهــر را

ای وطــــــــن ای مــــادر ایـــران من
مــــــادر اجـــداد و فــــرزنــدان مـــن

خـــانه ی من بـانه ی من توس من
هر وجب از خـــــاک تــو ناموس من

ای دریــــغ از تـــو که ویــــران بینمت
بیشه را خـــالی ز شیـــران بینمـت

خاک تو گــر نیست جــــان من مباد
زنده در این بوم و بر یـک تــــن مباد

 

19-

با همین ترانه هام به قلب دشمن می زنم
آخه گرگای گرسنه تو کمین خاکتن
دستاشون تو حسرت یه ذره خک پاکتن
تو کوچه پس کوچه هات همیشه ترس سایه بود
وطن استقامتت، تصنیف فریاد و سرود
سرزمین حافظ و سعدی و نیمایی وطن
میهنِ مقدسِ بو علی سینایی وطن
تو برام فراتر از یه سرزمین و کشوری
تو دلِ تو جون گرفتم، تو برام یه مادری
عشق تو، تو خون مردمت وطن ریشه داره
به خلیج و خزرت قسم دلم دوسِت داره
وقتی اسم تو می یاد حس غرور تو سینهَ.مه
خاک زرخیزت واس تموم دردام مرهمه
تو رو از مابگیرن می خوام که دنیا نباشه
دوس دارم که اوجِ پرچمت تو آسمون باشه
خاک اجدادی من عشق مقدس، وطنم
با همین ترانه هام به قلب دشمن میزنم

 

20-

ای همه شعر و حکایت
ای بزرگ ای بی نهایت

ای همه دار و ندارم
اعتبارم ای ولایت

گریه هام تو خنده هام تو
گفتنم تو خواستنم تو

وقت زادن پیرهنم تو
وقه مردن کفنم تو
..........

پیش تو دریا حقیره
حتی این دنیا حقیره

کی میتونه از تو باشه
ولی دور از بو بمیره .......؟

 

21-

سلام من به تو کوه دمــاونــــــــد..............درود من به تو برتــر از سهنـــــــد
سلام من به تو ای بــام ایــــــران..............نشان و اسم و رسم و نام ایـــران
در این جمع آرشان بسیار داریــم...............رفیق و همدم و همیار داریــــــــم
بماند بر سر ما سایه ســـــــــارت...............نشویم بیش از اینی شرمســـارت
مقرر گشت با این حکم خداونــــد.............. افراشته مانی تو کــــوه دماونــــد
چنین است حکم حــق لایزالـــی................نگـــــه داردت از دیگــــر زوالــــی
مال و گنج گــــران را پاسداریـــم................سرباز و پاسدارش سپاس داریـــم
نخواند کس ما را فرزند ایــــــــران..............ببیند ملــکی را خراب و ویـــــــران
اگر دیر جنبیدیم با نــــاز و افـــــاد...............آب و خاکست که بینیم رفته بربـاد
بگیریم فردا روز دست فرزنــــدان...............در آغوش گیریم ما عزیز دلبنـــدان

 

شکسته شدیم سرحداتمان رفـــــــت............رستم کشته شد فراتمان رفـــت
خسرو پشتش شکست و بی یاور شد............مدائن واگذاشت،رو به خاور شــد
شایسته نبود در این مرز و بـــــــــــوم............لانه گزینـــد هر جغــــــــد شوم
آتشکــــده از خروشیــــــــدن بیفتـــاد............جام مستی از نوشیدن بیفتــــــاد
تخت جلوسى از مـــــــــا فـــنا شــــد............حکم مجوسى بر ما روا شـــــــد!
با این همــــــــه مکنت و مالــــــــــی.............ملقب گشت ایرانی به موالــــی!
کنون لشکر سعد از نو بـــراه اســـــت...........خیالی نیست ایرانی آگــاه اسـت
بگفتم تا بدانید کـــــــــــه دراهــــــــند............نه از راه حیــــره از راه آبــــــــند
نگویید این سخن افسانــــــه باشــــد.............کلام مجنونی دیوانـه باشـــــــــد

 

آنچه به ما گفته اند دوز و دغل بوده اســــــت......................از جهل و نادانی و کاستی عقل بوده است
هر چه بر ما رفته است تقصیر خود بوده است......................از لج و لجبازی و بحث بیخود بوده اســـــت
کنون گر به خود آییم نزاع فراموش شـــــــــود......................قد رت ما قدرت کوروش و داریوش شــــود
تفرقه و جدایی همیشه درد حادیســــــــــــت.............. .......دوای این درد حاد فقط در اتحادیســـــــت
لشکر سعد و چنگیز هنوز هم مانده اســـــــت.....................با این اتحاد ما همیشه در مانده اســــــــت
دست در دست هم ویرانی را بسازیـــــــــــــم............ ..........جام مستی سرکشیم به این نقشه بنازیـم

 

رستم جلودار نشد چون سروسامان نبود.................آرش رو به توران و تیری درکمان نبــــــود
از زاگرس گذشتند فتح الفتوح به پا شـــد................. عرب استیلا یافت خسرو خوبان نبـــــــود
لشکر پا برهنه به نجد ایـــــران رسیـــــد..................تازى یکه تاز شد تاخت سواران نبــــــــود
سیمرغ پرکشید و لاشخور لانـــه گزیــــد..................شغال زوزه کشید غرش شیران نبــــــود
قصه نوشته نشد نــى در قلمدان نبـــود...................حماسه ای خلق نشد شعرشاعران نبود

 

وطن ای هستی من ,همه کمبود و نیازم......................وطن ای مادر من ,نغمه ات این دلنــوازم
وطن ای مامن آل امامان, بهترین دوسـت......................تــو را از نــو بایـستی با این همتم بسازم
وطن ای تختگاه شهریاری,بند ضحـــــــاک.....................به این نشـان و رایتــت همیشه من بنازم
دست و پا را بداده یا سر را بر باد دهـــــم.....................ذره ای از خاکت را هرگز من نبـــــــــــازم
با زخم کاری بر بدن یا قامتی شکستـــــه.....................در عرصه آوردگاه بر حریف باز بتـــــــــازم
طرح و نقش حریف را با مکر برانـــــــدازم.................... برای سربلندی طرحی نو درانـــــــــــدازم
رقصان و شادی کنان مغرور از پیـــــروزی ...................سرود ملیت را در غربـــت بنــــــــــــــوازم
درفش کاویانی بــر دوش من برافــــرازم....................درف ش کاویانی بـــر دوش من برافـــــرازم


ایران تـو ای مادر ، من بـی تــــو چکــار آیــم..........رخصت بنما بر من تـــا نیک بکـــار آیـــم
آنروز کـــه می بینـم نامت بـــــر روی سکــو..........مغرور و مستانــه بــاز در بــر یــار آیــم
آنگاه کـــه سیرآبـم بـا "زهـــره "و "جراحی".........همچو نخل افراشتـه نیکو بـه بـــار آیـم
هجران ز دامانــت دمـــی خــوش نیارامــــم..........دوراز این آب و خاکت هرجا بی قرار آیم
ایران تـو ای خانـه ، ایـــران تـــو ای بستــــر..........بی تو هرگز نتوانم این تن را بیاســایـم
در نـام و نشـان من چه جــای گمـــان باشـد..........کز نام نکوی تـــو خـــود را شناسایـــم
گر بگریـزدش خسرو از فتح الفتـــــوحاتــــی..........بر بال و پر سیمرغ خود یک شهریار آیـم
بر کوه و قله هایـت،در دشت و جلگه هایــت..........درفـــش علـم کـــرده،آن را بیارایـــــم
ارزانـی داشته بـــه مــا حضـــرت اهورایــی..........این آبهای نیلگـــون را،ای کشور زیبایم
حرام اسـت به من روزی گر گیرد زمن موزی.........این جزیره هایت را از آب هــای دریایـم
ایــن را که به تو گفتم،تو مفـــت مپنـــدارش...........آنگاه که چنین کــردم،من زاده آریایــم
چون شعرتو را خواندم،ذکرحق کلامم گشت..........دستـان برافراشتــــم بر گنبــد مینایــم
عشـق تــــو روان ساختـــه واژه درون نایـم..........ازسوز و گداز باشدکینچنین می سرایم

 

طغیان مکن ای دوستا ، بشنو تو ز من این پند....مگو این رجز باشد گر سختت آید هر چند
او دلیل شعرم است در وصفش چه من گویم.....در ساختن شعــر آن واژه در کجا جویـــــم
ما به لطـــف وجودش زنـــده و سرافرازیــــم....گر نباشدش یک روز پس ما به چه چیز نازیم؟
بر سر آن رفته ست ،جان و سر و پـا و دسـت.....مفتـــی ندهیمـــش مـــا ،مفتــی نیامدست
آنگاه که شیرش کردیم ، گویند کـه فرزندیــــم...گر پــــاره کنند آنــرا ، آنـروز خـود در بندیــم
اندرز شنو دوستـــم ایــن نیــک سخنم باشــد....هرجا که خاکــش باشم آنجا وطنــم باشـــد
ترس مـــن نباشــد از زخــم گلــولـــه در تـــن......نى غرش توپخــــانـه لرزه انـــــدازت بر تـــن
همه ترس و بیم من از همین باشــد و بـــس...............باز ضربه زند خائــن در کمین خـود از پـــس
اى واى بر من باد گــــر دیــده رود در خـــواب...............طـرح شـــوم اهریمــن هرگـز نــرود بـــرآب
چاره چیست هــــم میهن بایــد نگرش داریـم................فـر و شکـوه آن را از خـدا مــا بخواهیـــــم
این را که شنیدى تـــــو از تـــه دلـــم گویـــم................مپنـدار این رجز باشد چون در عملم گویــم

 

ای ایران از هر قوم و هـر کیستــــم................در نبود هســت تـــو در نیستـــم
چون وجــود مـــن از وجـود توســـت...............گـر نباشـد وجـودت ، فانیستــــم
شیعـــه و از هر نــــژاد و مکتبــــــی..............سنی و ملـــی ،مـن ایرانیستـــم
عشق تو حرف درون شعر می کنـد...............ار نگویم شعر تـو پـس چیستـــم؟
شعر تــو نفــس بـــازدم مـی شــود..............در نیاید ایـن نفس،مـن بایستــــم
چون که راوی سرگذشتت را بخواند...............با خود خلوت کــردم و بگریستــم
نقـشت را زینـــت گیتـــی یافتــــم...............با ذوق و شوق بـــدان نگریستـــم
در محـــل راز خـــود یــا بــــر نمــــاز..............مشغــول ذکـــرت بــا ربانـیستــــم
ای ایران از هر قــوم و هـر کیستـم...............در نبـــود هســت تـــو در نیستــم

 

22-

در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فِتَد آن دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد


در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فِتَد آن دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد

ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران
ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان
ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تاراج خزان ، جور زمان
ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان


سبزی صد چمن ، سرخی خون من ، سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته


ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران
ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان
ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تاراج خزان ، جور زمان
ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان

در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فِتَد آن دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد

ترانه ی زیبای" ایران ایران"، باصدای مرحوم : محمد نوری

23-

وطنم تنم چه باشد که بگویمت تنی تو
که تو جانی و سراپا همه جان روشنی تو

وطنم تو بوی باران به شب ستاره باران
که خوشی و خوشترینی به مذاق میگساران

من اگر سروده باشم وطنم تو شعر نابی
من اگر ستاره باشم وطنم تو آفتابی

وطنم ، وطنم، وطنم ایران
همه جانی به تنم وطنم ایران

وطنم خوشا نسیمت که وزیدنش گل از گل
وطنم خوشا شمیمت که دمیدنش تغزل

وطنم که شعر حافظ شده وصله تن تو
که شکفته شعر سعدی به بهار دامن تو

وطنم درودی از من به تو و به عاشقانت
که سپرده ام به پیکت به نسیم مهربانت

 

24-

باز هــوای وطنــم ، وطنــــم آرزوست

خیمه به طوفان زدنم ، زدنم آرزوست

گشتــــه ام از زهــد ریــــایی ملــــول

سـاقی توبه شکنم، شکنـم آرزوست

باز هــوای وطنــم ، وطنــــم آرزوست

باز هــوای وطنــم ، وطنــــم آرزوست

خدمـــت رندانــــه بــه دیــــر مغــــان

درد شـــراب کهنـم، کهنـــم آرزوست

چشمه ی خورشید، دلم را گـــداخت

نـور به جـای کفنــم، کفنــم آرزوست

باز هــوای وطنــم ، وطنــــم آرزوست

دست سحــر دامـــن گـــل را دریــــد

جامـــه ای از آن بــه تنـــــم آرزوست

رقص کنــان تا بر تــو، بر تو پــر کشم

بال چــو مــرغ چمنم، چمنم آرزوست

در پی بــاغ خــواندن بلبــل بــه بـــاغ

رفتـــن زاغ و زغنــم ، زغنـم آرزوست

باز هــوای وطنــم ، وطنــــم آرزوست

دست سحــر دامـــن گـــل را دریـــد

جامـــه ای از آن بــه تنــــم آرزوست

رقص کنــان تا بر تــو، بر تو پـر کشم

بال چــو مــرغ چمنم، چمنم آرزوست

در پی بــاغ خــواندن بلبــل بــه بــاغ

رفتـــن زاغ و زغنــم ، زغنـم آرزوست

باز هــوای وطنــم ، وطنــــم آرزوست

باز هــوای وطنــم ، وطنــــم آرزوست

خیمه به طوفان زدنم ، زدنم آرزوست

باز هــوای وطنــم ، وطنــــم آرزوست

خیمه به طوفان زدنم ، زدنم آرزوست

 

25-

ای ماه مــن !
ای مادر مـن!
ای مامن من!
ای میهن من!
همه در ناز تــو اند
همه در ساز تو اند
هـــمه آواز تو اند
همه سرباز تو اند
آری!همه از تو اند،
وهمـه از آن تو اند
ای ماه مــن !
ای مادر مـن!
ای مامن من!
ای میهن من!
چه شد ان دشت و دمن؟
چه شد آن باغ و چمن؟
چه شد آن کوه و رسن؟
و چه شد آن زاغ و زغن؟
ای ماه مــن !
ای مادر مـن!
ای مامن من!
ای میهن من!
منم آریایـــی تو
هم خراسانی تو
همچو افغانی تو
نعـره از دل بزنم
چه بود نعرهَ من؟
شاد باد!
شاد باد میهن من
شاد باد مادر من
شاد باد مامن من
شاد باد مادر من

سید مصطفی «سائس»

26-

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم
ترا ای کهن پیر جاوید برنا
ترا دوست دارم اگر دوست دارم
ترا ای گرانمایه دیرینه ایران
ترا ای گرامی گهر دوست دارم
ترا ای کهن بوم بزرگان
بزرگ افرین نامور دوست دارم
هنروار اندیشه ات رخشد و من
هم اندیشه ات هم هنر دوست دارم

نه شرقی نه غربی نه تازی شدن را
برای تو ای بوم و بر دوست دارم


جهان تا جهانست پیروز باشی
برومند و بیدار و بهروز باشی


کلمات کلیدی: مناسبتها ،کلمات کلیدی: اشعار
 
 
 
Google